پنجشنبه ۳ دسامبر ۲۰۰۹

سلام
بعد از چند وقت اومدم.
خوب خوش اومدم مگه نه؟ نه!
اي انسانهاي متمدن چرا از نبودن من خوشحال شديد ؟ مگه خودتون پدر و برادر نداريد؟ چرا همه ميخوان سر به تن من نباشه؟ اين از نحسي همسر قبليمه. چشم ندارن موفقيت منو توي زندگي ببينند !!!!!!!!!!! مثال ميخواين درست همين هفته پيش من به يك موفقيت بزرگ دست پيدا كردم . ميخواين ادامه اين داستان هيجان انگيز عاطفي رو بخونيد؟ :))
من از يكي از آشنا ها يك ايميل گرفتم و فرداش كلي دي وي دي و لوازم آرايش و ... هديه و بليط سينما و....... برداشتم تا براي عرض ارادت خدمت اون عزيز بزرگوار برسم بعد از اينكه با آزانس خودم رو زود زسوندم تا تو محل كارش مزاحم نشم و به خاطر يك سري مسائل امنيتي ديگه 20 دقيقه هم صبر كردم و با كلي اعتماد به نفس كه ضايع نميشم وايسادم تا اومد سلامي غرض كردم و تا خواستم چيزي بگم با چنان لحن دوستانه اي منو سر جاي خودم ميخكوب كرد و گفت داخل نيا كه من تا يك ربع رمز كيفم رو فراموش كرده بودم. تا به الان براي بابام هم اينقدر مايه نگذاشته بودم اونم از سر دوستي و نه از سر سوء استفاده ولي با اين رفتار خانم
چند شب هم بدون هيچ مشكلي و بدون ذرهاي خواب آلودگي سر كارم وايسادم و تونستم به راحتي مسير چند كيلومتري اونجا تا منزل رو به راحتي طي كنم و در ضمن كلي هم موسيقي بازاري گوش كردم. به اين توصيفات توقع داريد من بيام اينجا و براتون شاملوي ثاني بشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من عصبانيم

شنبه ۷ نوامبر ۲۰۰۹

:به ياد فريدون فروغي
پشت اين پنجره ها دل ميگيره
غم و غصه دل و تو ميدوني
وقتي از بخت خودم حرف ميزنم
چشام اشك بارون ميشه تو ميدوني
عمريه غم تو دلم زندونيه
دل من زندون داره توميدوني
هرچي بهش ميگم تو آزادي ديگه
ميگه من دوستت دارم تو ميدوني
ميخوام امشب با خودم شكوه كنم
شكوه هاي دلمو تو ميدوني
بگم اي خدا چرا بختم سياست
چرا بخت من سياست تو ميدوني
پنجره بسته ميشه شب ميرسه
چشام آروم نداره توميدوني
اگه امشب بگذره فردا ميشه
مگه فردا چي ميشه تو ميدوني

سلام
امروز داشتم راه هاي زياد شدن بازديد از وبلاگ رو ميخوندم. من 4 سال هستش كه از دنياي ارتباطات دورم و به همين خاطر در حال حاضر دارم خودم رو به روز رساني ميكنم .خلاصه بعد از 4 سال ديدم كه متاسفانه طي اين مدت نه تنها محتواي وبلاگ ها از معنا و مفهوم خارج شده بلكه وبلاگ شده مكاني براي تبليغ از هر نوع كه فاجعه آميز ترين نوع اون وبلاگ سريالهاي كرهاي هستش . بگذريم از بحث وبلاگ ها كه سخن خودم خوش تر است. ميخواستم راجع به فيلم نمايش ترومن بنويسم . كهنه شده اما باز هم اگر به مفهوم آن بنگري خواهي ديد كه اين همان زندگي ماست.
در ابتدا مردي را ميبينيم كه دچار روزمرگي تهوع آوري شده و براي فرار از اين روز مرگي رازهايي كوچك را با احتياط كامل به همراه دارد. غافل از آنكه كساني كه در اطراف هستند در واقع چه ميكنند. اين روز مرگي ادامه دارد تا جايي كه ترومن از اين روز مرگي كه دچارش شده خسته ميشود . ميخواهد به فيجي سفر كند . ميخواهد با شخصي كه مورد علاقه او بوده ملاقات كند . (ظاهرا آن شخص در فيجي است)ولي به هيچ ترتيبي او نميتواند از آن جزيره خارج شود . او ميخواهد نظم موجود را بهم بزند ولي هر بار با مشكلات بزرگي مواجه ميشود. و بالاخره بزرگترين استوديوي دنيا در هاليوود كه از ماه نيز قابل رؤيت است نمايش داده ميشود . مديران كنترل كنندگان فضا و نظم و در آخر نويسنده و كارگردان.
همه اينها گرد هم جمع شده اند تا نمايش زنگي يك انسان كه از بازيگر بودنش هيچ اطلاعي ندارد را كارگردانيكنند و به نمايش عموم در آورند. تا اينكه ترومن قوانين را ميشكند و سوار بر قايق ميشود . او كه هميشه از آب به خاطر خاطره تلخ دوران كودكياش واهمه داشته است دل به دريا ميزند و اينجا همه قوانين شكسته ميشود . كارگردان طوفان عظيمي شكل ميدهد تا او به بدترين شكل به خاطر اين نافرماني و شكستن قوانين تنبيه شود ولي او مقاومت ميكند و به پايان دنياي خودش ميرسد و......................
اين را گفتم و تعريف كردم نه از آن جهت كه سرگرم شده باشيم از جهتي كه بگويم دنياي ما هم چيزكي شبيه به همين است. آنچه نامش را تقدير گذاشته ايم خواست كس ديگريست . ما اينجا جز مهره هايي كه مدام تحت شرايط خاص قرار ميگيريم و باز هم مدام مجبوريم طبق الگوي پيش بيني شده عمل كنيم چه هستيم ؟ مگر نه اينكه هر بار خارج از قوانين عمل كرده ايم دچار يك سري مشكلات عجيب و غريب شده ايم ؟ اين چه عدالتي است كه حاكم بر ماست ؟ ميگويند اختيار داريم و آزادي مبناي وجود ماست . راست ميگويند پس هر آنچه كه ميخواهيد بكنيد . ما آزاديم كه هر چه ميخواهيم بكنيم ولي در چهارچوب قوانين مشخص. ولي آيا همين قوانين مبناي آزادي را زير سؤال نبرده اند؟ اگر اين قوانين را براي آزادي زير پا بگذاريم آيا همين قوانين ما را به بدترين وجه مجازات نخواهند كرد؟ پس چرا ناممان را انسان گذاشتيم وقتي كه چهارچوب ها مشخص است؟برويم و همان چهارچوب ها را زندگي كنيم و نه خودمان را
نمايش ترومن
فيلمي كه من 6 سال پيش ديديم .خيلي تحت تاثير فيلم و بازي جيم كري قرار گرفتم . هنوز اون شبها يادمه.
هنوز يادمه كه چطور تا وسط فيلم فكر ميكردم اين فيلم مطابق معمول همه فيلمهاي جيم كري كمديه يا داره رفتارهاي يك آدم روان پريش رو بررسي ميكنه ولي از لحظه اي كه داستان بصورت غير منتظرهاي وارد يك دنياي ساختگي شد و معلوم شد كه ترومن فقط يك بازيچه هستش حسابي به فكر فرورفتم. يك بار ديگه نگاه بندازيم به دنياي اطراف خودمون . شايد اين يك تلنگر براي همه ما باشه . شايد ما هم هر كدوممون به يك صورتي ترومن باشيم. شايد اطراف ما هم در حال كارگرداني شدنه؟
عميق تر فكر كنيم . آخرش كجاست؟ به كجا ميريم و آيا خود ما داريم براي همه چيز تصميم ميگيريم؟
آيا چيزي كه ما اسمش رو گذاشتيم تقدير يا قضا و قدر همين كارگرداني بي رحم نيست؟ اگر روزي ما نخواهيم مطابق با سناريوي آقاي كارگردان پيش بريم آيا آزاديم؟ قصه من از همين جا شروع ميشه. اميدوارم كه بتونم همش رو براتون بگم . اگر در لابلاي داستان به موضوع ديگري مثل فيلم يا كتاب يا يك اتفاق شخصي پرداختم لطفا ناراحت نشيد . اينجا سفره دل منه و من پريشونم از اين زمونه و ديگه راهي جز نوشتن براي آروم شدن ندارم .
خوش باشيد
با احترام فراوان به اولين پيشگامان وبلاگ نويسي
با احترام و تقدير و تشكر از عليرضا كه اولين دفتر سپيد از آن اوست وما هميشه منتظر آن نثر جادوئيش هستيم. با احترام فراوان نسبت به آيداي دوست داشتني كه هميشه كلام بي ريا و مهربانش و آن موسيقي وبلاگش در ذهنمان خواهد ماند. به ياد فروغ و همهي سردرگمي هايش و به ياد همه كساني كه نسلي بودند تكرار نشدني .باشد كه تكرار شود آن دوران طلايي وبلاگ نويسي
سلام به همه اونهاييكه اومدن اينجا تا .........
راستش نميدونم كه چرا دارم مينويسم كه ديگه وبلاگ نويسي از حوصله من خارج شده ولي كجا ميتونم اين همه دلتنگي روخرج كنم. بعد از اين همه مصيبتي كه توي زندگيم به سرم اومده حالا ميفهمم كه تك تك اين بلاها چه قيمتي دارن
قصه من از همين جا شروع ميشه :
. ميخوام چيزايي كه ميدونم و با گوشت و پوست و استخونم حس كردم به قيمت دل دادن شما به حرفهام بفروشم . ميدونم كه قيمتش گرونه ولي خانوما آقايون دارم داد ميزنم ترو خدا گوش كنيد بياين اين جا و قصه منو گوش كنيد . به حرفهاي يك محكوم به زندگي گوش كنيد . من دارم به بدترين وجه ممكن مجازات ميشم بياين و تماشا كنيد. بياييد و شكايت منو از آقاي رييس .كارگردان و نويسنده كه اتفاقا هر سه تايكي هستند رو گوش كنيد . من به مرگ تدريجي محكوم شدم .من محكوم شدم كه تا يك عمر خاطرهاي تلخ رو به دوش بكشم . خاطرهاي كه 5 سال از بهترين سالهاي زندگيم رو در بر ميگيره.من محكومم با اين خاطره ها تا لحظهاي كه مرگ به سراغم مياد زندگي كنم. شما هم به دادگاه اين نا بخشوده يك سري بزنيد و قصه را بشنويد .شايد قضاوت شما مرحم دل باشد براي يك نابخشوده
با تشكر------ نابخشوده